Wednesday, June 2, 2010

مرگ رنگ

افسانه سیزده سال داشت که ازدواج کرد. پسر اولش سهراب بود. چهارده سال با هم اختلاف داشتتد. پسر دومش رستم. افسانه تهمینه را در بیست و یک سالگی به دنیا آورد. تهمینه اسمش را دوست نداشت. می گفت بچه ها می گویند طاغوتی هستی. و مادرش کز می کردو می گفت: ما دوست داشتیم تو مادر سهراب باشی. ما بی سواد بودیم. پدر بزرگت شاهنامه کردی را برای ما می خواند. دوست داشتیم تو تهمینه بشوی و سهراب به دنیا بیاوری. و آوردی ...

اما این را بگذاریم برای بعد. سهراب یک سال از رستم بزرگتر بود. رستم لاغر و مردنی بود. سهراب علاقه عجیبی به کله پاچه داشت. رستم می گفت: شیر خیلی خوب است. حتی می گفت: من شیر دیده ام. در باغ وحش. یک بار هم در میدان حر. سهراب می گفت: اون شیری که من خورده م همون بوده که تو در فروشگاه فرهنگیان حر خریده ای.

من دایی رستم و سهراب بودم. گفتم: بله. درست می گویی. تو شیر را خورده ای. اما نفهمیده ای که شیر تو را خورده است. راستش مادرت استاد شیر برنج است و می خواهم یک چیزی بگویم؛ یک روز من یک شیر پاکتی خریدم و برای تو کادو آوردم و تقدیمش کردم اما تو گفتی من با چه این شیر را باد بکنم؟ شیر باد نمی شد. برگشتم. شما دو تا غمگین بود رستم و سهراب. دو تایی به من گفتید: دایی پول می دهی برویم آدامس بخریم – آدامس بادکنکی – بادش بکنیم؟ گفتم: بردارید. برید. رفتید و خریدید.

رزم رستم و اسفندیار را می خواندم که رستم و سهراب از در تو آمدند. خوشحال و خندان در آغوشم کشیدند. یک لحظه بعد صدای سیلی رستم که گوش سهراب را پر کرد مرا از منگی خواندن پراند. گفتم: رستم!

رستم نگاهش میخ شد روی کتاب من. لگد سهراب به میانه رستم ضجه ی او را به فلک رساند. گفتم: دعوایتان را بکنید.

و شروع کردم به خواندن. هم رستم و اسفندیار را خواندم و هم رستم و سهراب را. و همزمان دعوای رستم و سهراب را می دیدم. رستم غمگنانه به سویم آمد و گفت: دایی! تو بگو

گفتم: چه بگویم دایی جان؟

سهراب گفت: دایی ما آدامس خریدیم. گفتم: نوش جانتان

گفت: نه دایی. به نظرت پلنگ کم رنگ زور دارد یا پلنگ پر رنگ؟

خنده ام گرفت. گفتم: پلنگ!

سهراب و رستم رو به روی هم شاخ به شاخ آماده تهاجم بودند. سهراب گفت: دایی! من می گویم پلنگ پر رنگ زور دار است. سهراب می گوید پلنگ کم رنگ! به نظر شما کدامشان زور دارند؟

گفتم: رستم جان از کجا به این نتیجه رسیدی؟

گفت: از همین نقاشی روی آدامس

و زمین پیش چشمم تیره و تار شد.

2 Comments:

At June 2, 2010 at 3:22 PM , Blogger Unknown said...

افسانه ی تفسانه را بگوئید... نوشته اید برای بعد... منتظرم خواندن داستان مادر تهمینه هستم.

 
At June 6, 2010 at 7:41 PM , Anonymous ??? said...

vala IQ fahmidane in dastanaro nadaram!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home