Saturday, May 29, 2010

بیب ... بیب ... بیب

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه
هم سوخته شمع خویش هم سوخته پروانه
خلیل آمده بود. بعد از سلام و احوالپرسی یادم افتاد که خلیل مرده است. آن روز سیزده آبان بود. آمده بودیم برای راهپیمایی. روبه روی مان دسته ای دیگر بودند که جنازه ها را می آوردند. ندای لا اله الا الله طنین انداز بود و مردی ریشو که ریشش تا زیر ابرویش بالا آمده بود فریاد می کرد شهیدان زنده اند الله اکبر. و من دو تصویر را رو به روی خود دیدم. خلیل را و رضا را. پاهایم خشک شد. رمق راه رفتن نداشتم. و خلیل برایم می گفت: "راستش را بخواهید من شلیک نکردم. وقتی فهمیدم آنها حمله کرده اند رفتم روی خاک ها دراز کشیدم. تفنگ داشتم. نارنجک داشتم اما نمی دانستم به چه کسی باید شلیک بکنم. به پشت افتادم روی خاکریز و صدای گلوله ها را می شنیدم. صدای دوستانم را می شنیدم. اما دیگر هیچ نشنیدم."
صدای تلفن: مرا می شناسی؟
گفتم نه.
گفت: باید برگردی به سالها پیش.
گفتم دلم می خواهد خلیل باشی یا رضا
گفت: نه خلیلم نه رضا. حجتم.
رفتم به سالها قبل.
گفت: هنوز ازدواج نکرده ای؟
گفتم: نه تو زن دوم نگرفته ای؟
گفت: نه ولی هفت دختر دارم. من و پدرم باید نه دختر داشته باشیم و یک پسر
گفتم: چه فرقی می کند دختر یا پسر؟
گفت: یادت هست دوازده آبان 1357 را؟
گفتم: چه روزی بود؟
گفت: قطعا شنبه صبح بوده.
گفتم: اشتباه می کنی. سیزده آبان شنبه بود و من با تو ساعت 6 صبح از خانه بیرون آمدیم و کنار جاده ایستادیم. بنی بشری کنار جاده نبود. تا چشم کار می کرد نه من چیزی می دیدم نه تو. ساعت هشت کلاس داشتیم. یادت می آید؟ البته نباید هم یادت بیاید. راستی گفتی الان کدام قسمت آموش و پرورش کار می کنی؟ آهان یادم افتاد. دبیر هسته گزینش هستی. همین را می گویم. یادت می آید؟ ساعت 6 و نیم بود. وانت آبی رنگ از لابه لای برف ها بیرون آمدو جلو پای ما ایستاد. ما سوار پشت وانت شدیم. یادت می آید وقتی نشستیم روی قوزک گلگیر وانت کونمان یخ زد؟ بلند شدیم با دست چپمان میله بالای وانت را گرفتیم و ماتحتمان را مالش دادیم تا گرم شد و بعد نشستیم روی جعبه میوه؟ با هم مشورت کردیم که آیا خوردن این میوه ها حلال است یا حرام؟ در نهایت جلد ما فراخ بود و شیطان در کمین. دست بردیم و پرتقال بیرون کشیدیم. باز کردیم. پرتقال قرمز بود. نه من و نه تو تا حال این گونه اش را ندیده بودیم. گمان کردیم خراب است. انداختیم رفت. قل خوردو کنار جاده توی برف ها گم شد. این کار را تکرار کردیم. تکرار کردیم. تکرار کردیم. و همه خراب بودند. وانت ترمز کرد و ایستاد. حبیب از ما کرایه نگرفت. حبیب را سالها بود می شناختیم. از سلسله دراویش بود. مجتبا فرزندش همکلاسمان بود. مجتبا از کرامات پدرش فراوان گفته بود و ما به چشم خودمان دیده بودیم سنگ خوردن های حبیب را و لیس زدن لهیب آتش را. و بارها دیده بودیم که چه حالی پیدا می کند میان مجلس. و هیچ وقت سبزی خراب به مردم نمی فروخت. دست های حبیب پینه بسته بود. از بس خاک سیب زمینی ها را پاک کرده بود که مبادا به قیمت سیب زمینی بفروشد. انگشت هایش ترک خورده بود. راستی حبیب زنده است؟ نه؟ کی فوت کرد؟ کاش خبر داده بودی. مجتبا اخراج شد؟ از آموزش و پرورش؟ مگر نمی گویی تو کارت در هسته گزینش است؟ چرا تاییدش نکردی؟ تو نباید تایید می کردی؟ سابقه اش بد بود؟ سابقه اش از من و تو بدتر بود؟ یادت باشد ما خیلی بیراه رفتیم. بیراه می رویم. ما همانی هستیم که قدرت تشخیص پرتقال خونی را نداشتیم. ما ندید بدید بودیم. تو آدم تایید می کنی؟ تو پرتقال نمی شناسی ، هزار توی آدم را از کجا می فهمی؟
- بیب بیب بیب ...

3 Comments:

At May 30, 2010 at 12:05 AM , Anonymous علیرضا روشن said...

این متن را توی گودر هم خواندم. به گمان من سرنوشت آدم های این مملکت همین طور بختکی رقم زده شده است. تو بخشی از تاریخ را نوشته ای - بی هوچیگری و بدون نیت مصادره به مطلوب ِ خود کردن.‏

 
At May 30, 2010 at 11:56 AM , Anonymous نازیلا سمیعی said...

سلام دوست گرامی
اشارهای ساده و روان بود . پرتقال های تو سرخ و شناخت ادم ها......... قلمتان توانا

 
At June 1, 2010 at 4:52 PM , Blogger Unknown said...

برف ها چقدر دلشان پرتقال می خواست . پرتقال خونی.. .

از خواندن این مطلب بسیار لذت بردم . موفق باشید استاد
سارا منصوری

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home